خاطره بازی...  

درخواست حذف این مطلب
بعضی چیزا هست که کل یون خاطره ست .حالا خاطره های بدش سر باشه یا خاطره های خوبش مهم نیست .. مهم اینه با دیدنشون حس شون میری به گذشته ایی که خیلی وقته حسرتشو داری..مثلا سیب سبز ترشی که یادِ فروردین هشتاد و هفتِمثلا آهنگ لحظه های احسان که یادِ صندلی ردیف آ اتوبوس اصفهان مشهدِمثلا سارافون آبی رنگی که یادِ سمنو پزونِ هر سالِمثلا "وقتی میای ..." یادِ بیابون بی آب و علف اصفهان قزوین و بوئین زهرامثلا گل شب بو یادِ حیاطِ قدیمی مثلا کرسی یادِ پستو و مشت مشت

ادامه مطلب  

فیدِل آلخاندرو کاسترو روث و قطاری که منهدم شد...  

درخواست حذف این مطلب
مثلا اینکه خانومه ا ا اومد اورژانس و دخترش گریه کنان زیر بغلشو گرفته بود و ساعدش قلم شده بود و رو شکم و کمرش جای لوله بود و به درد آنژیوکتی که هشدارشو دادم بهش خندید و شوهرش که اومد شکایتش و پس گرفت چه رنگیه؟ یا مثلا اینکه دختره رو با جیغ آوردن و دست بریده و آثار جنون و افسردگی تواما و آرامبخش بهش زدن و مثل یه تیکه گوشت افتاد رو تخت و مادرش گفت گروهی شده بهش چه رنگیه؟ یا مثلا اینکه تو یه بهزیستی تو شهریار دختره که هنوز به سن تکلیف نرسیده و یهو در

ادامه مطلب  

.....  

درخواست حذف این مطلب
این روزا بحث کربلا رفتن داغه منم دوست داشتم برم بخصوص پیاده خیلی خوبه اما متاسفانه باید بشینم و درس بخونم اما داشتم فکر می بعضی ها هستن بابت رفتنشون کار ملت اینجا لنگ میمونه اونوقت به نظر من اصلا ثواب نداره که هیچ، گناه هم هست اما واقعا اگه اونجا بمیری مثلا تو بمب گذاری شهید حساب میشی فکر نکنم به نطر من با این اوضاع معیشتی مردم و این همه مشکلات هر کی مثلا حین کمک به فردی بمیره به نظر من شهید حساب میشه . مثلا من اگه برم ترجیح میدم یه ک

ادامه مطلب  

 

درخواست حذف این مطلب
از دور دیدنش. دلم هوری ریخت. داشتم از خوشحالی بال در میاوردم ولی حیف. خودش و زد به اون راه. داشت مثلا با موبایلش بازی میکرد و من و ندید. یه چند قدم اونورتر که رفت رو به دوستم که کنار من ایستاده بود کرد و بهش سلام کرد. من همونجوری رو به یه نقطه ی رو به روم خیره شده بودم و مثلا هیچ اهمیت ندادم. دلم میخواست اون لحظه با صدای بلند گریه کنم. یعنی اینقدر از من متنفری؟ حالم ازت بهم میخوره لعنتی!!!! 23/8/18 2:13pm

ادامه مطلب  

حکایت ما  

درخواست حذف این مطلب
هرچی زور میزنم جلو خنده هاما بگیرم نمیشه.خخخ کل خوابگاه داد میزنن چته...بگیر بخوااااب.خخخ به این فکر می که مثلا سر یکی را ی زیر آب بعد بگی نمیخوام بکشمتاااا ولی برو زیر آب یا مثلا یه چاقو برداری بزنی تو یکی.درست وسط سینش.اونجا که قلبشه.اره همونجا.بعد فشار بدی که از پشتت بیاد بیرون بعد تو چشماش نگاه کنی بگی نمیخوام دردت بیاداااا ولی بزار یکم دیگه چاقو را بچرخونم خخخ یا مثلا ... خخخخ یا مثلا یکی عاشقت باشه و جز تو ی را نداشته باشه بعد بگی نمیخوام به

ادامه مطلب  

علی  

درخواست حذف این مطلب
جای خالی علی حس میشه...مخصوصا پاییزها بخاطر یلداهایی که از چند هفته قبل هماهنگ می کرد و خونه ش بودیم و قصه می گفت...مثلا زمستونا وقتی یهو میومد و سر میزد...مثلا بهارا وقتی می رفتیم خونه ش و بمحض دیدنمون میخوند: دختری دارم شاه نداره....مثلا تابستونا و شب نشینی ها... وقتی میومد و با هم کارتون نگاه می کردیم...جای خالی اش حس میشه بعد دو سال.... تو نگاه های مامانم... تو مهمونی هایی که پر از سروصدای اون بود.... تو نگاه های بچه هاش.... خیلی ناگهانی رفتی... بی خبر... ب

ادامه مطلب  

نیم نگاهت ما را بس عزیزِ جان  

درخواست حذف این مطلب
شبا چرا اینجوریه؟ انگار یه چیزی تو گلوته میخواد ... کنه،یا مثلا همه ی خاطره عای خوب این یه سال و أندی گذشته میاد جلو چشمات بعد دلت میخواد زار زار گریه کنی یا مثلا دلت میخواد الان اینجایی که هستی نبودی یا مثلا بافتنی دیگه جوابگوت نیست و باید بغل بپوشی یا مثلا هزار تا چیز مز ... ف دیگه ! +دیگه نمیدونم چیکار کنم که خدا صدامو بشنوه که فقط یه نیم نگاهش بیوفته بهم،همین ++چیکار باید ... م ؟شماها ب ... ن!

ادامه مطلب  

جای خالی  

درخواست حذف این مطلب
وحشتناکه که هیچ ... و نداشته باشی که بهش ب ... "هیچ ... و نداری".باید هرآدمی باید یکیو داشته باشه که باهاش حرف بزنه.کنار خوراک و پوشاک و مسکن و حتی شاید قبل از اونا باید یکی باشه.وقتی ... ی هست زند ... راحتتره.گشتن دنبال خوراک و پوشاک و مسکن راحتتره.زند ... آدمای تنها خیلی غم ... نه.پر از بغضای توی گلو مونده.پر از صداهایی که توی ذهنشون باهاشون میخنده و گریه میکنه و دعوا میکنه.دلم یه چیز خوب میخواد.مثلا یکی الآن در اتاقو باز کنه و ازم بپرسه چرا ناراحتم؟

ادامه مطلب  

...  

درخواست حذف این مطلب
مثلا حرف میزد، میشنیدم اما گوش نمی ... . مثلا حرف میزدم اما جمله بندی هایم مثل همیشه نبود، درست نبود، کوتاه ترین ها و بی تفاوت ترین اظهار نظرها بود. مثلا فکر می ... اما طولانی تر. به نتیجه میرسیدم اما دیرتر. مثلا عجول شده بودم و بی فکر کارهایی می ... و حرف هایی میزدم که بعدش پشیمان میشدم. بعد بخاطر اینهمه پشیمانی از خودم متنفر میشدم. وقتی حجم زیادی غم روی دلم بود اینجوری میشدم...

ادامه مطلب  

گرفتارِ بدبختِ بیچاره ایم ..  

درخواست حذف این مطلب
من این جا هستم. گوشه اتاق خواب. کنار تخت خواب. روی فرش نشسته ام. مثلا الگوی مانتوی فردا که یقه رگلان است و آستینش کیمونو و جلو بسته است و بالایش سه دکمه می خورد را می کشم ولی مثلا می کشم. فکرم هزار جا است. نمی دانم قرار است امشب چه اتفاقی بیفتد. سختم است که مادرجون جان و پدربزرگ گرامی از آن سر دنیا بکوبند و بیایند این جا که چی؟! که در جلسه خواستگاری امشب باشند. آن هم نه از آن خواستگاری های همیش ... . از نوع جدیدش. مدل الکی اش. که مثلا ما پسر را دیدیم و ن

ادامه مطلب  

مثلا یلدا بود  

درخواست حذف این مطلب
مثلا امشب یلدا بود، طولانی ترین شب سال. با پدر تنها بودیم، پدر دنبال قاتل سفیر روسیه در استانبول بود، من تکالیف کلاس زبانم را می نوشتم، گاهی ع ... های یل ... بچه ها را لایک می ... و گاهی به صدای حلب حلب گفتن قاتل گوش میدادم، امشب مثلا یلدا بود. امشب حتی تنهاتر از هر شب دیگری بودم، مثلا شب یلدا بود، مثلا خانواده ها دور هم جمع بودند، اما خانه ما خلوت بود، همیشه اینگونه بوده است. شب یلدا بود، من در سایت سنجش دنبال ... ی بودم، در اتاقم تنها کز کرده بودم، ب

ادامه مطلب  

مثلا ها  

درخواست حذف این مطلب
مثلا دوست داشتم الان کیش بودم... و هیچ فشار کاری و درسی نداشتم و برای خودم میرفتم تفریح... امسال عید اصلا عیدی نبود که تفریح و خوش گذرونی کنم و هنوز حسرت یه مسافرت باحال تو دلم مونده...احتمالا دو سه ماه دیگه باید ۸ حسرتش بمونم... مثلا یک اتفاق خیلی هیجان انگیز مثبت بیفته... این روزا زیاد چیزی منو ب وجد نمیاره...سعی میکنم الکی جو بدم ولی فایده نداره!! مثلا کاش دوتا مون پاشن برن سفر خارجه و من ریختشان را نبینم به مدت یکماه یا بیشتر( توجه کنید که نگفتم پا

ادامه مطلب  

مزمن...  

درخواست حذف این مطلب
مثلا همین چند ماه پیش شب بزنه به سرت و زنگ بزنی به تنها خواهرت و بهش بگی تو رو خدا تا من برنگشتم ایران دیگه بچه دار نشو...و شنیده باشی که نصفه شبی زده به سرت... مثلا چند روز بعدش از مادرت شنیده باشی که خواهرت بارداره... مثلا امروز یه هو بری توی فکر که اردی بهشت از راه رسیده و قبلا شنیده بودی که خواهرت اردیبهشت فارغ میشه... خدایا....

ادامه مطلب  

تو خسته ای... _ فاطمه اختصاری  

درخواست حذف این مطلب
- «الو! سلام عزیزم الو! نه! قطع نکن!» به هم فشردن چشم و جویدن ناخن - «ببخش دست خودم نیستم سرم گیجه!» نفس نفس زدن و... بوق ِ ممتد ِ تلفن ■■■ تو خسته ای... مثلا از صدای تلویزیون نگاه ِ به چیز ِ خانم ِ مجنون!! تو خسته ای مثلا از سیاست ِ بی دین! از انفجار خدا توی شهر بی قانون تو خسته ای مثلا! زخم های چرکت را مدام می شویی توی الکل و صابون تو خسته ای مثلا از صدای زنگ موبایل نگاه می کنی ام با قیافه ی محزون تو خسته ای مثلا از اتاق، از من، شعر... از این فضای پر از گر

ادامه مطلب